تبليغاتX
.::... کلبه تنهایی ویدا ...::.



غریبه کوچک*

تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

تنها تو به صدایم گوش می دهی....

برایت از چه بگویم؟

از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

تو هم خواهی رفت....

و من می مانم و دنیای تنهایی....

تا به کی انتظار تا به کی انتظار

تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

شاید من اشتباه می کنم

دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

را با تمام وجود در بر گیرم

و با تمام احساس لمس کنم....

برو....

ولی فکر غریبه کوچک باش

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:29 توسط ویدا |



خیلی وقت نبودم
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:44 توسط ویدا |



روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت: مي آيد؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبی هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد.
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت ...
های های گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد ...

 " و عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیا و هو شر لکم

  و الله یعلم و انتم لا تعلمون "

  چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته باشید، حال آنکه شر شما در آن است. و خدا می داند، و شما نمی دانید.

                                                                    " سوره بقره آیه ۲۱۶ 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:10 توسط ویدا |



  می روم خسته و افسرده و زار

    سوی منزلگه ویرانه ی خویش

    به خدا می برم از شهر شما

    دل شوریده و دیوانه ی خویش

    می برم ، تا که در آن نقطه دور

    شستشویش دهم از رنگ گناه

    شستشویش دهم از لکه عشق

    زین همه خواهش بی جا و تباه

    می برم تا ز تو دورش سازم

    ز تو ، ای جلوه ی امید محال

    می برم زنده به گورش سازم

    تا از این پس نکند یاد وصال

    ناله می لرزد ، می رقصد اشک

    آه ، بگذار که بگریزم من

    از تو ، ای چشمه جوشان گناه

    شاید آن به که بپرهیزم من

    عاقبت بند سفر پایم بست

    می روم خنده به لب ، خونین دل

    می روم از دل من دست بدار

    ای امید عبث بی حاصل

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:57 توسط ویدا |



از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاری

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب واندر آب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست دارم.مرگ را دشمن

وای اما با که باید گفت این:

(من دوستی دارم.که به دشمن خواهم از او التجا بردن)

(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:22 توسط ویدا |